دوران
کودکی من پر بود از دعوای پدر مادر.ک مادر اصلا پدرم رو دوست نداشت.روزها بود ک من شاهد دعواهاشون بودم.من از اولشم اضافه بودم مادرم میگفت تو رو نخواسته ب دنیا آوردم و وقتی پدرم فهمیده بود ک مادرم من رو حامله ست ب زور و اجبار ب مادرم میگه من دیگه بچه نمیخوام آخه ما ۵ تا خواهر برادر هستیم .من ی خواهر بزرگتر و ٣ برادر بزرگتر از خودم دارم.واسه همین پدرم میگفت بسه دیگه واسه همین مادرم رو مجبور میکنه ک آمپول های ک برای سقط بچه هست بزنه ک میزنه و نمیدونم خواست خدا بوده ک ب طور معجزه آسایی من زنده میمونم.و این آمپولا عوارض داشت ک باعث میشد بچگی من باشه همش از ترس و تشنج...پدر مادر همچنان با هم دعوا داشتن جوری ک از هم بدشون میومد اما پدرم مادرم رو دوست داشت ولی مادرمم ب خاطر ما بچه ها طلاق نگرفت موند سر زندگیش.یادمه امتحان علوم داشتم پدر و مادرم همش دعوا داشتن ..داد بیداد .بچگی من خوب بود اما همش هم ن...روزگار میگذشت و من همچنان مریضی تشنج رو داشتم تا اینکه اول دبیرستان شدم و دکترای زیادی رفتم گفتن ک کلا دیگه تشنج سراغت نمیاد خوب خوب شدی.بعد ک داشتم همچین طمع خوش سالم بودن میچشیدم پدرم فوت شد و زندگی من اگر ی کم خوب خوشی توش بود رنگ سیاهی ب خودش گرفت.از اونور بستری تو بیمارستان بخاطر تصادف با پدر.بعد هم دوباره مریض شدنم و سرطان...یک روز رفتن ب شیمی درمانی و کچل شدنم روزای خیلی سختی بود ک حداروشکر خوش خیم بود.و زودی خوب شدم...و آخرین حرکت بود ک قلبم برای همیشه ب دو نیم پاره شد .و اون از دست رفتن وحید عشقی بود ک خیلی دوسش داشتم...
کودکی و نوجوانی و جوانی خوشی از زندگی ندیدم امیدوارم در آینده اندکی غم دلم کم بشع
حرف برای نوشتن زیاد بود من این حرف ها رو برای هیچ کس نگفتم اما دلم خواست بار دلم تو این سالها کم بشه و بنویسم....
برچسبها: عمر گران میگذرد خواهی نخواهی از کودکی تا نوجوانی...
ما را در سایت از کودکی تا نوجوانی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 114
تاريخ: يکشنبه
10 دی
1396 ساعت: 14:32