ترس از تاریکی

خرید بک لینک
یادمه تو دوران بچگی شبا از ترس خوابم نمیبرد.ترس از تاریکی وحشتناک ترین کابوسی بود ک میتونستم داشته باشم...با اینکه اون موقع پدرم دلش نمیخواست مهربانو باشه اما بعد از بدنیا اومدنم عجیب علاقه ای بین من و پدرم بود ..پدرم منو خیلی دوست داشت.و کلا همه ی خانوادم میدونستن من از تاریکی وحشت دارم .ی موقع هایی پیش پدرم میخوابیدم ک مادرم میگفت زلیل مرده نرو پیس بابات بخواب اما من گوش نمیدادم ب حرفش .خخخ

پدرم با من خیلی مهربون بود .درسته با مادرم خیلی دعوا داشتن اما آدم فوق العاده زحمت کش و مهربون بود...

ترس های شبانه ی من اینقد زیاد بود ک نمیشد کاریش کرد.یادمه بخاطر استرس دعواهای پدر مادر سر کلاس حرفه فن تو مدرسه تشنج بهم دست داد بردنم با آمبولانس بیمارستان..ک چند روز بعد ک رفتم مدرسه از خجالت نمیتونستم سرم بالا بگیرم

گذشت تشنج من هم خوب شد.اما ترس از تاریکی همچنان داشتم...تا اینکه اول دبیرستان پدرم فوت شد و ترس از تاریکی برای من تشدید شد.دیگه شبا اصلا خواب نداشتم..هیچ کسم نبود ک آرومم کنه...شبای خیلی بدی رو پشت سر گذاشتم .تنها چیزی ک تونست آرومم کنه خوندن سوره ی آیت الکرسی بود.چون شنیده بودم از همه چی ایمن نگهت میداره.انگار قلبم آرامش گرفت وقتی فهمیدم این سوره همچین خاصیتی داره.و من دیگه از تاریکی الان نمیترسم.ی جورایی من.شب رفیق شدیم باهم.دوستای صمیمی.آروم آرومم.جوری ک الان عاشق تاریکی ام

از کودکی تا نوجوانی...

ما را در سایت از کودکی تا نوجوانی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 150 تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 0:09

صفحه بندی