تو این چند قدم باقی مونده دلم هوای نشستن داره
کمی نگاه کردن، مرور کردن، ورق زدن
کمی دوره کردن
زمین گذاشتن سایه دوری پدری که خیلی وقته نبودنش سنگین تر از بودنش بوده و مادری که سایه ترس از نبودنش خیلی وقته که سایه به سایه بودنش قدم میزنه و مثل تفاله ای ته هر لبخند و خنده ام ته نشین میشه
و از میان خواهرها رها کردن دست های خواهری که محکمتر از همیشه دستش رو به دستم قلاب کرده...و از میان برادرها، برادری که حالا کمی دورتر نگاهم میکنه و همهمه دورتری و دورتری و دورتری ...
زیر روشنی بیست پنج شمع روشنی که چیزی به خاموش شدنشون نموده بی خیال و آروم، پشت به آینده ، بیست پنج برگه سیاه شده رو تند تند ورق میزنم گاهی لبخند و گاهی از گریه هق هق و گاهی صدای خنده ایی که تمام صفحه رو برداشته بی بهانه!!!!....
و دو خطی که از صفحه آخر سفید باقی مونده و چشمهای دخترکی با موهای حنایی ... گوشه ای نشسته و دستهاش رو دور پاهاش قلاب کرده و چونه اش رو روی زانوانش تکیه داده و با چشمانی مثل همیشه پر از غم و شادی ، سکوت و فریاد ، تواضع و اعتراض و خشم و مهر...
به من!
و برگ آخر!
و دو خط باقی مونده!
خیره شده.......!
ما را در سایت از کودکی تا نوجوانی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 118